تبليغاتX
کمند دوست
شب های قدر است انگار.

فضا مه آلود است و جاده پر خطر. و من چقدر دلم می خواست در این شب ها ترس ها و بغض های فروخورده این جاده را جایی خالی می کردم.

جایی که نفس عالمان در آن باشد نه صدای نفس گیر و روح خراش بعضی مداحان.

آقا جان! دارم باور می کنم که به زمان آمدنت خیلی نزدیک شده ایم.

+ نوشته شده توسط مریم در پنجشنبه 19 شهریور1388 و ساعت 15:49 |
قایقی خواهم ساخت...

   خواهم انداخت به آب...

      دور خواهم شد... دور....دور...دور

+ نوشته شده توسط مریم در پنجشنبه 21 خرداد1388 و ساعت 8:21 |
{اصلا دلم نمی خواست راجع به انتخابات بنویسم. ولی نتوانستم.....

در ضمن این نوشته شاید یک جور درد دل باشد با خودم. به قصد تاثیرگذاری و تغییر نظر کسی ننوشتمش. چون مطمئنم این قدر جریانات تاثیر گذار اطرافتان هست که این نوشته لابلایش اصلا وزنی نداشته باشد.}

آقای رییس جمهور!

من کاری با این نقدهایی که مثل نقل ونبات در هر جایی پیدا می شود ندارم. از همان اول هم جوگیر این فضای اطراف و انتقادهایی که از دولت شما در این انتخابات شد نشدم. هنوز هم کاری به جو اطراف ندارم. ضعف و قوتهای دولتت را باهم پذیرفته ام و گاهی حتی نقاط قوت ات را برای چند نفر از جناح رقیبت شمرده ام. ولی شرمنده ام کردی با منش اخلاقی ات در این مناظرات!!

فکر کنم باید از ممنونت باشم به خاطرآنکه خودت را به من شناساندی. پرده هایی را که تو در این مناظرات از چهره ات برداشتی هیچ کس دیگری نمی توانست برایم کنار بزند. اگر چه بهایش برایم به قیمت شب تاصبح بیداری کشیدن و فکرهای آشفته تمام شد (آن هم درشرایطی که بیش از هر زمان جسمم نیاز به استراحت شبانه دارد) پیش از این انحصار طلبی ات را در حوزه مدیریت و اقتصاد کشور دیده بودم و اینکه نمیتوانی به سیاست های هیچ کس جز خودت اعتماد کنی. ولی همه اینها را می ریختم به پای اینکه اقتصاد غربی را نمیتوانی بپذیری و به پای دلسوزی ات برای دور زدن بوروکراسی و تسریع امور. همان دلسوزی ای که ۴ سال پیش به خاطرش به تو رای دادم. در این ۴ سال خیلی کارها از تو دیدم ولی چون باورت کرده بودم که می خواهی خدمتگزار این مردم باشی که شانه هایشان دارد زیر بار فشار اقتصادی له می شود می توانستم در سایه همین یک باور همه استقلال طلبی هایت را بپذیرم. باوری که فرو ریخت... و تو خود نابودش کردی. با دست آویز قرار دادن هر چه که میتوانستی برای حفظ موقعیتت. از آبروی رقبایت بگیر تا دروغ هایی که از فرط تکرار خودت هم به عینه باورشان کرده ای.

مگر می توانستم بر این مناظراتی که روانم را به می ریخت چشم ببندم؟! بر لحن تمسخرآلودت در برابر مخاطبین و پوزخندهایی که دیشب تا صبح یک لحظه از جلوی چشمانم محو نمی شدند. قدرت برایت اینقدر شیرین است؟! شاید اگر می توانستی جوابم را دهی با همان لحن پر از تمسخرت به من هم می گفتی "ببینید! احساساستی عمل نکنید حرف از مدیریت کشور است" راستش من هم تا پیش از دیشب همین یک جمله را در کله ام فرو می کردم. ولی مگر می توانم جملات آخر رضایی را فراموش کنم؟!! شنیده بودم که در اداره کشور خیلی اوقات حرف رهبری برایت ارزشی ندارد. یک بار در هفته دولت خود آقای خامنه ای گفتند که صلاح ندانستید فلان کار را انجام دهید. همان وقت هم ناراحت شدم از این جمله. ولی وقتی دیشب فهمیدم که در استراتژی های امنیتی تان هم حکم رهبری برایتان سندیت ندارد آه از نهادم بلند شد.

آقای رییس جمهور! از شما ممنونم که به پیامدهای خطرناک حاکم شدن دوباره تان آگاهم کردید. مردی با صفات شما اگر تشنه قدرت باشد و حرفهای اطرافیان که هیچ حتی حرفهای بالاترین مقام مسوول را هم نپذیرد وجودش "خطر" نیست "فوق خطر" است برای این مملکت و نظام. معلوم نیست اگر تیغش ببرد و تشنگی اش فروکش نکند تا کجاها پیش خواهد رفت؟!!!

دیشب احساس گناه کردم از رای ۴ سال پیشم و اینکه چگونه این ۴ سال به شما فرصت ورزیده شدن داد در صفاتی که همین طور در صحنه های مناظرات از وجودتان تراوش میکرد. من تمایل خاصی به پیروزی رقیب شما ندارم. از اول هم نداشتم. ولی اصلا دلم نمی خواهد شما دوباره قدرت را به دست بگیرید. اگر قبلا در انتخاب بین بد و بدتر شما را ترجیح میدادم حالا در انتخاب بین بدتر و بدترین قطعا شما را انتخاب نخواهم کرد. می بینی چقدر راحت مرا هم مثل میلیونها نفر دیگر فریب داده بودی با ژست های مظلومانه ات؟!! البته گاهی هم فکر می کنم که ۴ سال پیش این نبودی. و کسی که ۴ سال پیش به او رای دادم "ا.ن" دیگر بود. نمی دانم شاید هم دارم به خودم دلداری می دهم.

پی نوشت: نمی دانید این روزها دعای  الهی عظم البلاء چقدر می چسبد. خیلی دعا کنید برای آخر و عاقبت مان و بخواهید آنچه خیر است جاری شود بر ما.

+ نوشته شده توسط مریم در سه شنبه 19 خرداد1388 و ساعت 12:35 |
وبلاگ مسیر دعوتی کرد که از مردان دوست داشتنی مان بگوییم ولی اجازه می خواهم الان فقط از آقای بهجت بگویم. مردی که نمیدانم چرا یادم رفت اسم مسجدش را در صف مسجدهای دوست داشتنی و آن هم در ردیف اول بگنجانم:

شاید الان دیر باشد برای گفتن از تو. البته اگر قرار باشد من از تو بگویم آنقدر دچار بی حرفی هستم که دیر و زودش مهم نباشد. کم شناختمت ولی همان شناخت هم دیر بود برایم.

تو را اولین بار با نمازت شناختم. در آن مسجد محقر که از در و دیوارش انگار چیزی تراوش می کرد. حسی که هر چقدر هم می خواستی خودت را به آن راه بزنی و به حساب جمعیت مشتاق آنجا بگذاری اش که از هر روزنه ای برای دیدنت استفاده می کردند آخرش خودش راه دلت را پیدا می کرد و بدون اینکه بخواهی و بفهمی در کنج خلوتی می نشست. تجربه عجیبی بود برایم نماز خواندن به امامت تو. در نمازت التماس می کردی. التماس واقعی مثل طفلی که هیچ هیچ ندارد. حضوری برایت مشهود بود که فکر کردن به آن هم کافی بود تا دیوانه ام کند. به سلام نماز که می رسیدی انگار عاشقی را دارند به زور جدا می کنند از معشوقش. دیگر التماس نمی کردی. ضجه می زدی انگار. خیلی تلاش می کردم که ذهنم را فارغ کنم از اینکه چگونه با نفهمی تمام نسبت به همه آنچه که داری می بینی من هم دارم رکوع و سجودت را و حرفها و اذکارت را تکرار می کنم.  

بعدها از تو بسیار شنیدم و بعضی حرفهایت را در کتابهایت خواندم. اینکه برنامه زندگی ات را کس دیگری تنظیم می کند. اینکه پدرتان را عمری دوباره بخشیدند چون قرار بود پدر شما بشوند. اینکه هر صبح در گوشه ای از حرم کریمه اهل بیت می نشینید و از او درخواست می کنید در حالیکه عالمی در زیر دستهایتان است و ... ولی همه اینها نتوانست چیزی اضافه تر کند به ظرف کوچکم که همان اول پر شده بود.

آخرین باری که آمدیم نتوانستم وارد مسجد شوم. خیلی شلوغ بود. همان دم در ایستادم و به جماعت نگاه کردم. و حسرت یک نماز دیگر بر دلم ماند برای همیشه. و رفتی. هر چند دائم الحضور بودنتان آنقدر مشهود بود که می دانم برای خودتان که روحتان در عالم دیگری بود هیچ اتفاق خاصی نیفتاده است. برای آن مسجد هم که آجر به آجرش بوی اذکار شما را می دهد برای همیشه. ولی اتفاق خاص برای ما افتاده است. برای ما که حجت خدا بعد از امام عصر بودید در این زمان برایمان. برای ما که از انفاس ربانی و رحمانی شما برای همیشه بی نصیب شدیم. این ثلمه ترمیم ناشدنی در اسلام را نمی فهمم ولی  نفس کشیدن در فضایی که دیگر شما نفس نمی کشید را خوب می فهمم. خوب خوب..

"روح سلطانى ز زندانى بجست
جامه چه درانيم؟ و چون خاييم دست؟

...
پس عزا برخود كنيد اى خفتگان
زآنكه بد مرگى است اين خواب گران"

و امروز و در همین ساعات و دقایق تشییع پیکر پاک شما است در قم. و برای من که اینجا نشسته ام چیزی جز حسرت نیست که از این آخرین لحظات مشایعت پیکر قدسی تان نیز محرومم.

+ نوشته شده توسط مریم در سه شنبه 29 اردیبهشت1388 و ساعت 10:53 |
بالاخره ما هم ندای عطش شکن عزیز را لبیک گفتیم (البته با عرض معذرت از این همه تاخیر فراوان)خیلی فکر کردم. دیدم متاسفانه مسجدها را آنطور که حق خانه خدا بودنشان هست دوست ندارم. حتی بعضی هایشان را هم کاملا خودخواهانه دوست دارم. ولی خوب می نویسم. شما خودتان ببخشید:

مسجد دانشگاه امیر کبیر را دوست داشتم و دارم. خاطرات خوشی از آنجا با دوستان دارم و سخنرانانی که مدام خانمهای طبقه دوم را امر به سکوت می کردند و شب های لیله الرغایب و...

مسجد جامع خرمشهر حس خوبی برایم دارد. با اینکه بیش از دو بار و آن هم در بازه های زمانی کوتاه درونش پا نگذاشته ام ولی دوستش دارم. شاید به خاطر آنکه خاک این شهر بوی سالهای دور کودکی هایم را می دهد. سالهایی که آنقدر کوچک بودم که به یاد ندارمشان و خاطره هایش را از زبان آنها که با جهان آرا در آن مسجد بودند و از شهر دفاع می کردند شنیده ام.

مسجد محله مان را دوست داشتم. روزهایی که برای کنکور درس می خوانم برای نماز مغرب و عشا به مسجد می رفتم. تجدید روحیه و انرژی بود برایم. هر چند بعد از پایان یافتن نماز به سرعت تمام خودم را از زیر نگاه خانم بزرگ های مسجد بیرون میکشیدم و به خانه بر می گشتم.

مسجد نزدیک خانه مان که می بینم آقای همسر نزدیک ۲۰ سال است دارد در آن فعالیت می کند ظاهرا مسجد دوست داشتنی است. چند بار من هم خواستم وارد فعالیتهای مثبت شوم. متاسفانه فعالیت ها و فضای خانمهایش متفاوت بود. نتوانستم واردش شوم. الان وقتی می بینم که برادرانشان کتابخانه را فعال می کنند کلاس های تفسیر قرآن تسنیم می گذارند. رساله توحیدیه علامه طباطبایی می خوانند و... آه از نهادم برمی آید و کمی! آرزو می کنم که ای کاش پسر بودم.

مسجد النبی را دوست داشتم. حس خوبی در درونم می ریخت. چرایش را نمیدانم.

مسجدالحرام حس عاطفی اش کمتر از مسجدالنبی بود. انگار فضا جدی تر شده بود آنجا.

مسجد شیعیان مدینه و مسجد جمکران را همان طور که خراب بود بیشتر دوست داشتم. انگار با مجلل شدن حس و حالش هم دست کاری می شود.

مسجد کوفه حس حزن داشت و پر از غصه بود.

مسجد اموی شام که داستانش را همه می دانند را وقتی بچه بودم دیدم. ستونهای بلندش هنوز در خاطرم هست. معماری خاصی داشت. آن روزها کوچکتر از آن بودم که بتوانم بنایی را که می بینم تلفیق کنم با فضای وارد شدن خاندان پیامبر در آن مسجد و یزیدی که برمنبر نشسته بود و خطبه های حضرت زینب که باید اثری از آثارش در آن در ودیوار باقی می ماند.

 

+ نوشته شده توسط مریم در پنجشنبه 24 اردیبهشت1388 و ساعت 16:42 |
و من امروز چنان شادابم...

دوست دارم بروم در دل سنگ. دوست دارم بروم خیره به خورشید شوم.

دوست دارم بروم تا سر کوه   بدوم تا ته دشت...

خدایا شکرت.

+ نوشته شده توسط مریم در چهارشنبه 21 اسفند1387 و ساعت 13:25 |
منقطع از همه چیز و همه کس قرآن در دستش را که جلدش از اشک هایش خیس شده بود باز کرد:

مَا عِندَكُمْ يَنفَدُ وَ مَا عِندَ اللّهِ بَاقٍ وَ لَنَجْزِيَنَّ الَّذِينَ صَبَرُواْ أَجْرَهُم بِأَحْسَنِ مَا كَانُواْ يَعْمَلُونَ 

آنچه پيش شماست تمام مى‏شود و آنچه پيش خداست پايدار است و قطعا كسانى را كه شكيبايى كردند به بهتر از آنچه عمل مى‏كردند پاداش خواهيم داد                         ۹۶- نحل

کمی آرام گرفت. دخترک با خودش فکر می کرد چه خوب که خدا هست.

+ نوشته شده توسط مریم در یکشنبه 18 اسفند1387 و ساعت 8:56 |

وقت ناهار می شود. سفره ای پهن می شود که طولش تمام هال را پر می کند. بزرگترها شروع می کنند به چیدن سفره. نوه ها هم هر از چند گاهی از وسط سفره می پرند و این حرکتشان به ریختن کاسه ماست یا ظرف سس خوری و بعدش هم داد و بیداد بزرگترها می انجامد. یکی هم غرغر کنان و قاشق به دست می رود تا کمی وضعیت سفره آغشته به ماست و سس را سامان بخشد. سالاد را نباید قبل از کشیدن غذا سر سفره گذاشت. این قانون خانواده ماست. چون ناخنک های ۱۰-۱۲ مرد گرسنه که پای سفره اند کافی است تا وقتی خانمها از آشپزخانه و کشیدن غذا فارغ شوند اثری از آثار سالاد نبینند. خانمها هم در هنگام کشیدن غذا حواسشان هست. ته دیگ تا به سر سفره برسد آنقدر از گردنه گمرکی خانمها می گذرد که تقریبا چیزی از آن به سر سفره نمی رسد. همه چیز بوی یک خانواده پر جمعیت را می دهد. خانواده ای که در این دوره و زمان دارد می رود تا به افسانه تبدیل شود. نمی شود گفت همه اش حسن است. بعضی خصوصیات در این خانواده ها پر رنگ تر و بعضی دیگر هم کمرنگ ترند. معایبی هم دارد قطعا. خودم گاهی در وزن معایب و محاسنش می مانم. ولی یک چیز برایم مسلم است. در تمام لحظات با هم بودنمان آنقدر سوژه برای حرف زدن و خندیدن پیدا می شود که رسما خودمان را فراموش می کنیم و این خود فراموشی گاهی خیلی خوب است. یک جور غفلت شیرین است که به دل می نشیند.

الان این روزها برایم دیر به دیر اتفاق می افتد. نوه های کوچک بعضی شان مرا نمی شناسند. یعنی تا بیایند بشناسند دوباره ۴-۳ ماهی فاصله می افتد و دوباره باید از اول تلاش کرد. یک نتیجه کوچک هم به این جمع اضافه شده است. جالب است برایم که با وجود این همه بچه و نوه باز مامان و بابا یک جور دیگر قربان صدقه این نتیجه می روند!!

+ نوشته شده توسط مریم در سه شنبه 13 اسفند1387 و ساعت 12:38 |

حالا که دقت می کنم می بینم چه مفاهیم جالبی در سوره ناس(آخرین سوره قرآن) گذاشته شده است. پناه بردن به رب مردم. معبود مردم. مالک مردم (همین سه فراز کافی است تا دلت را گرم کند که همه مردم هیچ کاره اند و فقط خدا هست). از شر وسواس خناس درون دل های مردم. چه جن و چه انس. خدا هم می دانسته است که بعضی آدمها زخم هایی عمیق در روحت به جای می گذارند و فقط باید از دستشان به خود خدا پناه ببری. این پناه بردن چقدر می تواند آرامش بخش باشد.

حس می کنم کار ما زنها در محیط هایی که بعضی فقط در انتظار فرصتی برای دریدنند روح احساسات و زنانگی ام را به راحتی له می کند. و این آسیب پذیری شغلی برای زنها خطرناک است. برای آنکه کسی نخواهد احساساتم را تحریک کند و از زنانگی ام سوء استفاده کند مجبور می شوم گاهی اوقات حذفش کنم. من دوست ندارم این طور باشد. خدا من را زن آفریده است. شاید می خواهد نشانم دهد که بهترین کار زن نشستن در خانه است. کاری که قبل تر ها منزجرم می کرد ولی کم کم دارم به این نتیجه می رسم که از این بهتر برای زن کاری نیست. آرامش در محیط خانه و خانواده و انرژی و وقت گذاشتن برای تربیت فرزندان.

وای یکدفعه دلم خواست چهار- پنج تا بچه داشته باشم تا از سر و کولم بالا بروند

+ نوشته شده توسط مریم در پنجشنبه 1 اسفند1387 و ساعت 9:8 |
امروز روز والنتاین است. نمی دانیم چرا ما هم دلمان خواست این عکس را که بدجوری توانسته است احساسات مان را تحریک کند بچسبانیم اینجا. به نظرم مونتاژ شده نیست.

... ببین این برف ناز خدا روی شاخه خدا چی کار کرده است.

پ.ن: به قول عطش شکن عزیز: جالب تر از اين قلب سفيد آن جوانه هاي روي شاخه است.نويد بهار مي دهند،يادآدم مي اندازند كه رفيق جان،بعد از اين برف و سرما بهاري هم در راه است.

+ نوشته شده توسط مریم در شنبه 26 بهمن1387 و ساعت 10:59 |