بالاخره ما هم ندای عطش شکن عزیز را لبیک گفتیم (البته با عرض معذرت از این همه تاخیر فراوان)خیلی فکر کردم. دیدم متاسفانه مسجدها را آنطور که حق خانه خدا بودنشان هست دوست ندارم. حتی بعضی هایشان را هم کاملا خودخواهانه دوست دارم. ولی خوب می نویسم. شما خودتان ببخشید:
مسجد دانشگاه امیر کبیر را دوست داشتم و دارم. خاطرات خوشی از آنجا با دوستان دارم و سخنرانانی که مدام خانمهای طبقه دوم را امر به سکوت می کردند و شب های لیله الرغایب و...
مسجد جامع خرمشهر حس خوبی برایم دارد. با اینکه بیش از دو بار و آن هم در بازه های زمانی کوتاه درونش پا نگذاشته ام ولی دوستش دارم. شاید به خاطر آنکه خاک این شهر بوی سالهای دور کودکی هایم را می دهد. سالهایی که آنقدر کوچک بودم که به یاد ندارمشان و خاطره هایش را از زبان آنها که با جهان آرا در آن مسجد بودند و از شهر دفاع می کردند شنیده ام.
مسجد محله مان را دوست داشتم. روزهایی که برای کنکور درس می خوانم برای نماز مغرب و عشا به مسجد می رفتم. تجدید روحیه و انرژی بود برایم. هر چند بعد از پایان یافتن نماز به سرعت تمام خودم را از زیر نگاه خانم بزرگ های مسجد بیرون میکشیدم و به خانه بر می گشتم.
مسجد نزدیک خانه مان که می بینم آقای همسر نزدیک ۲۰ سال است دارد در آن فعالیت می کند ظاهرا مسجد دوست داشتنی است. چند بار من هم خواستم وارد فعالیتهای مثبت شوم. متاسفانه فعالیت ها و فضای خانمهایش متفاوت بود. نتوانستم واردش شوم. الان وقتی می بینم که برادرانشان کتابخانه را فعال می کنند کلاس های تفسیر قرآن تسنیم می گذارند. رساله توحیدیه علامه طباطبایی می خوانند و... آه از نهادم برمی آید و کمی! آرزو می کنم که ای کاش پسر بودم.
مسجد النبی را دوست داشتم. حس خوبی در درونم می ریخت. چرایش را نمیدانم.
مسجدالحرام حس عاطفی اش کمتر از مسجدالنبی بود. انگار فضا جدی تر شده بود آنجا.
مسجد شیعیان مدینه و مسجد جمکران را همان طور که خراب بود بیشتر دوست داشتم. انگار با مجلل شدن حس و حالش هم دست کاری می شود.
مسجد کوفه حس حزن داشت و پر از غصه بود.
مسجد اموی شام که داستانش را همه می دانند را وقتی بچه بودم دیدم. ستونهای بلندش هنوز در خاطرم هست. معماری خاصی داشت. آن روزها کوچکتر از آن بودم که بتوانم بنایی را که می بینم تلفیق کنم با فضای وارد شدن خاندان پیامبر در آن مسجد و یزیدی که برمنبر نشسته بود و خطبه های حضرت زینب که باید اثری از آثارش در آن در ودیوار باقی می ماند.
+ نوشته شده توسط مریم در پنجشنبه 24 اردیبهشت1388 و ساعت
16:42 |